نویسنده :
یزدان سلحشور - ساعت ٤:٥٧ ق.ظ روز دوشنبه ٤ شهریور ۱۳۸٧
|
بازگشت
بگذارید داورى نکنیم. بگذارید همانطورى شود که خودش مى خواست. بگذارید این قنارى کنار این قبر بخواند. وصیت کرده بود که قنارى را کنار قبر بگذارند تا دلش به خواندنش خوش باشد. خب قنارى، سایبان مى خواست. آب مى خواست. دانه مى خواست. پاسبان مى خواست. گیرم پولى هم مى دادیم به نگهبان قبرستان که تر و خشکش کند، گربه مى آمد و مى بردش. جک و جانور زیاد بودند آنجا؛ اما وصیت، وصیت بود. باید عملى مى شد. گفتیم احتمالاً دو، سه روزى بیشتر قنارى دوام نمى آورد و وصیت از گردن ما ساقط مى شود. قنارى را توى قفس اش گذاشتیم و قفس را گذاشتیم روى سنگ قبر و برگشتیم؛ صداى قنارى را مى شنیدیم که پشت سرمان مى خواند، انگار صدامان کند. زن عمو، چند قطره اى هم گریه کرد اما خب، نظر شوهرش این بود و ...سه روز بعد، قنارى هنوز زنده بود و سرحال؛ و هفتم آن خدابیامرز هم؛ و چهلمش؛ و سالش. همه اهالى ده جمع شده بودند تا قنارى را نگاه کنند و رمز زنده بودنش را کشف. حالا دیگر همه برایش آب و دانه مى آوردند اما نمى خورد و همین طور مى ماند. گاهى اوقات تنى به آب مى زد اما طرف دانه ها نمى رفت؛ بعد، یک شب جمعه که جمع شده بودیم در قبرستان؛ دیگر قنارى نبود یعنى درهاى قفس بسته بود و ... نبود! سنگ قبر هم از وسط دو پاره شده بود انگار یک نفر، از آن زیر آمده باشد بیرون. همه مان ترسیده بودیم. پسر دومش که به لکنت افتاد و دیگر لکنت اش خوب نشد. فقط یادم هست در آن هیر و ویر، یک نفر در تاریکى زد روى شانه ام. شانه راستم بود به گمانم؛ به گمانم چیزى هم گفت. الآن خوب یادم نیست چه گفت. یادم هست که بعد، از حال رفتم. یادم هست یک ماهى یک طرف بدنم - طرف راستم - بى حس شده بود. یادم هست که صداى قنارى شنیده بودم و بله! یادم هست که گفته بود: «عمو!»
|